« انتظار شیرین | صفحه‌ی اصلی | گاو شيرده هم مرد! »

دستفروش

                                                            


                   آقاجان در بازار روز بابل


 


بوي كفش تمام اتاق را پُر كرده، اما من دلم خوش است كه وقتي براي رفتن به شهر و مدرسه، از خانه مي‌زنم بيرون، ديگر نوك انگشت پاهايم از سرما يخ نمي‌كند.


كار هر شبِ آقاجان بود.  كفش‌هاي من و علي را آخرِ شب، وقتي كه هفت آسمان را در خواب مي‌ديديم، مي‌آورد و مي‌گذاشت كنج نيمدري يا  زير همان چهارپايه زهوار در رفته‌اي كه تلويزيون "توشيبا"ي سياه و سفيد چهارده اينج  را به زور و زحمت روي خودش جا داده بود.


حالا چه كيفي داشت وقتي توي صف ميني‌بوس روستا، سرما نوك دماغ همه مسافرهاي شهر را قرمز كرده بود، دلم از گرماي پاهايم توي كفشي كه تا صبح در اتاق مانده بود‌، غنج برود.  فصل مدرسه كه مي‌شد اين تنها دلخوشكُنكم توي صفِ مسافرينِ منتظرِ ميني‌بوس بود.


براي مني كه درختِ انجير باغِ خودمان تا درخت شاه‌توت و گردوي هفت تا باغ اين‌ور و آن‌ور خانه ما، به ورجه وروجه‌هايم عادت داشتند، سخت بود مثل دخترهاي همسن و سالم توي روستا بايستم توي  صف و لام تا كام حرف نزنم. آن هم توي يك چادر سياهي كه هميشه تا كمر پُر از گل و خاك بود. تازه بدتر از آن، براي اثبات نجابت و متانت‌مان مي‌بايست پشت به جاده و رو به ديوار باشيم.


نمي‌فهميدم اين چه جور متانت و نجابتي است كه آقاجان هميشه سركوفت نداشتنش را به من مي‌زد. آن‌هم جلوي در و همسايه كه هم خودش را غصه‌دار مي‌كرد هم مرا:


- مگه چي ميشه تو هم مثل دختر عموهات ، يك كم  متين‌تر وايستي تو ايستگاه؟ هر بار كه از پيچ شركت تعاوني  محل رد مي‌شم، مي‌بينم همه سنگين و متين گوشه ديوار ايستادن، فقط تو مثل "دارغاز" اون وسط ايستادي و شده‌اي مأمور سرشماري بقيه مسافرها. آخه چرا آبروداري نمي‌كني دختر؟ چرا مي‌خواي منو خجالت بدي؟


آقاجان اگر كج مي‌گفت، رج مي‌گفت. اما شباهت من به دارغاز تنها در اين بود كه لباس من هم مثل پرهاي او تيره بود و سر و گردنم را هميشه بالا مي‌گرفتم. درست مثل دارغاز كه اگر ميان هزار تا مرغ و ماكيان هم باشد، به راحتي به چشم مي‌آيد. چون وقتي همة‌ ماكيان مشغول نوك‌زدن به زمين هستند، گردنِ‌ دارغاز مثل پريسكوپ زيردرياي آن وسط به همه جهات مي‌چرخد.


هربار كه صداي زوزه موتورسيكلت آقاجان مي‌آمد، خيلي زودتر از آن كه خودش به پيچ شركت تعاوني روستا برسد، تندي رويم را مي‌كردم به طرف ديوارِ شركت تعاوني. صف سياه‌پوشِ ما دخترهاي دبيرستاني، درست مثل خاخام‌هاي يهودي بود كه توي تلويزيون مي‌ديدم جلوي ديوارِ توبة اورشليم مي‌ايستند و دعا مي‌خوانند. اما از وقتي فهميدم علي، داداش كوچكم كه توي صف‌ پسرها مي‌ايستاد برايش خبر مي‌بَرد، ديگر با  صداي موتورش هم  رو به ديوار نمي‌شدم و به قول آقاجان مثل دارغاز صاف مي‌ايستادم رو به جاده و هوارم هميشه بلند بود كه:


- خب آخه من منتظر ميني‌بوسم. ميني‌بوس هم كه از شكم ديوار نمياد بيرون. تازه بايد زود بجنبم يه جا واسه نشستن پيدا كنم كه مجبور نشم تا خود شهر هي با اين پسرهاي بالا محله كه با هر دست انداز، الكي به آدم تنه مي زنن كل‌كل كنم.


آقاجان از اينكه روي دخترش مثل بقيه دخترهاي روستا به سمت ديوارِ توبة شركت تعاوني نبود خجالت مي‌كشيد و من هم از صداي ناله موتورسيكلت  "ياماها 100" او. اما اين همة‌ دليلم براي خجالت‌ كشيدن نبود. وقتي موتورش به پيچ شركت تعاوني روستا مي‌رسيد، صداي ناله مرغ  و خروس و غاز و اردك‌هايي كه به سختي آن‌ها را چپانده بود  توي جعبه مرغ، بيشتر از صداي  موتورش، بند دلم را پاره مي‌كرد. خوشبخت، غاز و اردك‌‌هايي بودند كه توانسته بودند براي كمي هواي بيشتر، مرغ‌هاي نگون‌بخت را زير دست و پايشان بگيرند و سرشان را از جعبه بيرون بياورند و حالا با همه تواني كه توي حنجره‌شان بود و شايد هم براي بيشتر خجالت دادن من، همه هنرشان را در آواز به كار مي‌گرفتند. آن‌هم درست جلوي پيچ شركت تعاوني.


زير چشمي پسرهاي  روستا را مي پاييدم. علي انگار بي‌خيال بود. حتي گاهي براي آقاجان دست تكان مي‌داد. چه دلي داشت! اما من توي دلم محشرِ كبرا و صغرا يكجا برگزار مي‌شد. دلم هُري مي‌ريخت وقتي مي‌ديدم پسرهاي روستا با ديدن دست و پاي بيرون مانده غاز و اردك‌ها از لابلاي جعبه مرغ، صداي خنده شان گوش فلك را كر مي‌كرد و دست‌بردار هم نبودند.


اصلاً خنده‌دار نبود. چرا علي نمي‌فهميد كه پسرهاي روستا به آواز مرغ و خروس‌ها نمي‌خندند؟ پدرم سرپرست بسيج محل بود و رييس اتحاديه شوراهاي دوازده روستاي همجوار. چفيه‌اي دور گردنش مي‌انداخت كه هميشه جوان‌هاي روستا را عصباني مي‌كرد و همين باعث مي‌شد شغل دست‌فروشي‌اش، دست‌مايه‌اي براي زمزمه‌هاي تمسخر آميزشان باشد.


هر صبح خدا خدا مي‌كردم ميني‌بوس زود‌تر از موتور آقاجان برسد. اما نمي‌رسيد و من مثل يك دارغازِ سرشكسته، با نگاهم آقاجان را تا پيچ شركت تعاوني، بدرقه مي‌كردم. چقدر آن موقع دلم مي‌خواست كه پسر‌ها هم  متين باشند. يعني پسرها هم در صف ميني‌بوس رو به ديوار بايستند. چه خوب بود كه متانت دخترها  جلوي خجالتم را مي‌گرفت و هيچ وقت نمي‌ديدند كه آقاجان با روسري كهنه من، دست و پاي غازهايي كه توي جعبه مرغ جا نمي‌شدند را مي‌بست.


تا موتور از پيچ شركت تعاوني محو شود، من از خجالت مي مردم.  اما صاف و سمج توي چشم پسرهاي روستا نگاه مي‌كردم با اخمي بزرگ توي صورتم تا از رو بروند و خنده‌ ، توي صورت‌شان بماسد و يخ كند.


17 سال از 65 بهار عمر آقاجان، با دوچرخه و جعبه‌هاي مرغ سپري شد. در امتداد جاده خاكي روستاي قمي‌كلا تا بابل.  تازه خوشحال هم بود كه بعد از پنج سال پياده گز كردن، دوچرخه‌اي خريده است و ديگر مجبور نيست فاصله 25 كيلومتري شهر را با زنبيلي به دوش توي سرما و گرما پياده برود.  كاسبي‌اش كه رونق گرفت، دوچرخه‌اش را داد به علي و موتوري براي خودش خريد. حالا هم چند سالي است كه آرزو دارد ژيان يا مزدا كِلِه‌اي (= مزداي كوچك) بخرد تا خودش و مرغ‌هايش توي سرماي زمستان نلرزند.


اما همين موتور، همه‌جور كاري برايش مي‌كرد. علي جلوي موتور و من بين آقاجان و مامان زري مي‌رفتيم شهر. چندتا مرغ و خروس هم‌ از دو طرف خورجين موتور آويزان بودند كه تا خود شهر مارش رسوايي مرا مي‌زدند. مي‌رفتيم عيد ديدني. مهماني. دكتر. مدرسه.


تمام اين سال‌ها خجالت كشيدم و هيچ وقت فكر نكردم كه آقاجان همه سختي راه را براي  اين تحمل مي‌كند كه همه عايدي‌اش از زمين كشاورزي، به امورات يك زندگي ساده روستايي قد نمي‌دهد.


و حالا سي سال از عمر من گذشت. آقاجان هنوز همان آقاجان است، فقط  موتورش كمي تغيير كرده؛ از  ياماها 100  به  "ياماها 125 رسيد. ژيان و مزدا كِلِه هم هيچ وقت به بختش وصال ندادند. حتي جعبه مشبكي ترك موتورش هم همان جعبه‌ قديمي است. اما از پيچ شركت تعاوني روستا كه مي‌گذرد، ديگر دخترهاي روستا رو به ديوار نمي‌ايستند و حالا دارغازش هم آنجا  نيست كه اگر دست فروش پير بازهم خنده‌هاي تمسخرآميز ديگري را با خود تا پيچ شركت تعاوني يدك مي‌كشد، رويش را از ديوار برگرداند و گردن دراز كند و صاف توي چشم پسرها خيره شود تا از رو بروند.


سي سال گذشت. با آقاجان مي‌روم بازار روز شهر. همان جايي كه همه دست فروش‌ها بساط‌شان را پهن كرده‌اند روي زمين و هي هوار مي‌كشند. همان جايي  كه سالهاي نوجواني‌ام وقتي با مامان مي‌رفتيم  آنجا، توي دلم غوغايي مي‌شد كه مبادا دوستان شهري‌ام براي خريد مرغ و اردك ميهماني‌هايشان سر برسند با پدر و مادرشان كه هميشه تا دم مدرسه همراهي‌شان مي‌كردند. اگر هم سر مي‌رسيدند، صاف توي چشمشان خيره مي‌شدم اما لرزه‌هاي دلم را چه مي‌كردم؟  به آقاجان چيزي نمي‌گفتم. ولي وقتي مي‌ديد كه بُراق مي‌شدم توي چشم مشتري‌هايش، تندي يك اسكناس مچاله پنجاه توماني مي‌چپاند توي جيبم كه يعني "برو براي خودت خرت و پرت بخر و اينجا نمان"


سي سال گذشت و حالا ديگر آقاجان، پير اين بازار است. چقدر دست فروشهاي جوان تا كمر برايش خم مي‌شوند. همه مي‌دانند كه جلوي او نبايد كلامي در نفي مقدسات و اعتقادات و مسولان نظام و خلاصه هرچه كه رنگ و بوي ناشكري و ناسپاسي مي‌دهد بگويند.


زنان روستايي وقتي تشت‌هاي بزرگ سبزي را روي سر از روستا تا شهر مي‌آورند همه كاسبي آن روزشان از دو يا سه هزار تومن بالاتر نمي‌رود. اما به آقاجان كه مي‌رسند مي گويند:


- شكر، راضي هستيم به رضاي خدا.


از اين همه عزت آقاجانم ميان دست‌فروش‌هاي بازار روز، دلم قرص مي‌شود. هم‌كلاسي‌ها و دوستان شهري‌ام كه سهل است، مدير مسوول و سردبير روزنامه يا اصلاٌ  رئيس مجلس و رئيس‌جمهور هم اگر سر برسند، ديگر خجالت نمي‌كشم كه پدرم يك دست فروش است. آقاجان هم خوب مي‌داند كه ديگر با هيچ اسكناس مچاله‌اي نمي‌تواند مرا دنبال نخود سياه بفرستد تا خجالت نكشم. اما من دلم مي‌خواهد پولي توي خورجين موتورش بگذارم و او به ژيان و مزدا كِلِه‌اش برسد. كاش عصباني نمي‌شد و  قصه قرض و قسط مرا نمي خورد و قبول مي‌كرد.


دلم مي‌خواهد همصدا با آقاجان، بازار گرمي كنم و به آن مشتري‌ شهري كه بي‌هدف پرسه مي‌زند آنقدر اصرار كنم، آنقدر سماجت كنم، آنقدر چانه بزنم كه بلاخره پا سُست كند و دست به جيب ببرد تا حداقل امروز، آقاجان با جعبه‌اي سبك‌تر به روستا برگردد.


اما كسي كه پرسه مي‌زد مشتري نبود. بي‌هدف هم نبود. باز مأمور وزارت بهداشت بود كه پي‌چاره براي جلوگيري از شيوع آنفلوآنزاي مرغي آمده بود و ناگهان  بازار روز را به آشفته بازاري بدل كرد  كه از يك طرف مرغ‌ها و از طرف ديگر مرغ فروش‌ها، بي‌وقفه بال‌بال مي‌زدند تا زندگي‌شان را از دست مأمورهاي بهداشت نجات دهند.


آقاجان هنوز قرص و محكم است و همكارانش را به آرامش دعوت مي كند. همه‌ چشم‌ اميد به او دارند و فكر مي‌كنند حرف او بين مسئولين خريدار دارد. حتي چندبار او سردسته دست‌فروش‌هاي معترض شد و به فرمانداري شهر عارض شد. اما اين‌بار او در مقابل ضجه‌هاي پيرزني كه حاضر نيست مرغ و خروس‌هايش را تحويل دهد، كم مي‌آورد. همه كم مي‌آورند. مأمور مرغ‌هاي او را داخل يك بشكه سرازير مي‌كند و سپس با  گاز مخصوصي، در يك چشم برهم زدن، تمام آن  سر و صداي برخاسته از مرغ‌ها را در بشكه ساكت مي‌كند. مرغ و خروس‌ها توي بشكه خفه مي‌شوند. نفس كم مي‌آورم. انگار من هم خفه مي‌شوم.


پيرزن همه بغضش را در دهانش جمع مي‌كند و حتي وقتي رد دندان‌هاي پوسيده‌اش بر دست مامور مي‌ماند، همه مي‌دانند كه اين گاز گرفتن دست مامور هم او را آرام نكرده است. يك بازار است و يك عالم شيون دهاتي‌هايي كه با صداي مرغ و خروس‌ها قاطي شده است. ابلهانه دنبال كارت خبرنگاري‌ام مي‌گشتم و فكر مي‌كردم مي‌توانم با آن، دست و دل مأمورها را بلرزانم و غائله را ختم به خير كنم. ولي بايد به آن‌ها مي‌گفتم كه در همين همسايگي ما، كشور تركيه جور ديگري با مردم و مرغ و خروس‌هاي‌شان تا مي‌كند. اول پول‌شان را مي‌دهد بعد سر مي‌بُرد.


آقاجان از همه همكارانش كه تا ديروز جرأت يك كلمه بد گفتن از مسولان و تصميم‌گيران را در محضرش نداشتند خجالت مي‌كشد و حالا من هم مثل يك دارغازِ سرشكسته از تحقير شدنِ او، خجالت مي‌كشم و صاف خيره مي شوم به چشمِ ماموران وزارت بهداشت كه هميشه فكر مي‌كنند ما از شكست آنها خوشحال مي‌شويم. چه كسي مي‌تواند  از  شكستي كه باعث سرشكستگي عزيزترين كسانش مي شود، خوشحال شود؟


آقاجان با جعبه خالي برمي‌گردد روستا. سبك‌تر از هميشه. من اما بغضم سنگين مي‌شود وقتي مي‌بينم آقاجان بعد از 65 بهار، به همت طرح جلوگيري از شيوع آنفلوآنزاي مرغي، خانه‌نشين شده و شغل دست‌فروشي‌اش را از دست داده است.


اين وسط، من مانده‌ام مثل يك دارغازِ سرشكسته و نمي‌دانم اينك به چشم‌هاي چه كسي بايد خيره شوم تا از رو برود.


 



 

نظرها

دستفروش رو خوندم خیلی قشنگ نوشته بودین.راستش نظر من درمورد موضوعی که بهش اشاره کرده بودین اینه که واقعا نمیشه به اون مامورهای بهداشت خرده گرفت . یعنی شاید کار درست رو اونها انجام دادند.اگر هم پولی به صاحبان مرغها نمی دند راه حلش مطمئنا اوردن دوباره و هر روزه مرغها به بازار نیست البته اونی که این پول رو نمیده مقصر اصلیه...بیماری هم دیگه شغل چند تا آدم و اینجور چیزها سرش نمیشه به نظرم جون چند تا آدم مهمتر از شغل دوم چند ادم دیگه هست.
با اینهمه واقعا قشنگ مینویسین.اگه اجازه بدین لینکتون میکنم

(:

ali bod ali ali ali
bejay man dast an aghajan bozorg ra bebos
kheili ha darban basij ham nabodan va alan akharin model savaran va ishan mazda keleh ro ham nagereft
moosavi postkelaee
postkelae -band pey sharghi from dubai

جدا قلم جذابی دارید خانم علی نژاد. همچنان خیره بشید به چشمهای طلم تا از رو برود

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)